تبليغاتX
نــــای و نــی

نــــای و نــی

ادبــی

 

تو رفتی

ترسیده بودم

و تنهایی را

با تمام وجود

در آغوش گرفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:14  توسط غم زیبا  | 

 

تحلیل میروم

در ازدحام این همه سکوت

تنها یک حرف

بمان...

 یا برو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:38  توسط غم زیبا  | 

 

بهار من تو بودی

با آن دست های ظریف و کوچکت

که پر از طراوت باران بود

و عشق انگار

ازدحام کرده بود

در آستان قدم هایت

مرا به کدام حادثه شگفت فراخوانده بودی

با این دست های خالی

با این دست های شرمنده و خالی

دست های من با تمام بزرگیش خالی بود

و دست های تو با تمام کوچکیش پر

چا گذاشته ام

پاره هایی از وجودم را

آ‌نجا

میان عشق و لبخند

آنجا

در خنده های مستانه ی کودکی

که میتوانست آرامش بیقراری یک روح باشد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 12:57  توسط غم زیبا  | 

 

چشم های شعرهایم کور شده است

در تجلی حضور آفتاب

اضافه های شعرم را که پاک میکنم

دیگر هیچ چیز نمی ماند

انگار اینجا جز تو

همه چیز اضافه است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 17:29  توسط غم زیبا  | 

 

نه

تو را نمیشود نوشت

در تنگنای واژه هایی که هیچ کدام

به ابتدای تو نرسیده اند

عرق میکنم

از شرم

 و قلبم تند میزند

و اشک حلقه می بندد

در آستان  بارانی یک جفت چشم

اما واژه

حرف نمیزند

صدایم میکنی

اینجا

وقتی دیگر

بهانه ای برای ماندن نیست

انگار

صدای تو

یگانه مفهوم آفرینش است

دیوانه میشوم

همچون ذره ای

که به دریا رسیده باشد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 23:52  توسط غم زیبا  | 

 

لال مانده ام

هنوز هم

ای خوب

اگرچه

کفش هایم را درآورده ام

در آستان ارادتت

و رو به زانو نشسته ام

اینجا

میان سطر خالی شعرهایم

امشب

همین امشب

شعری خواهم سرود

هنوز غسل نکرده ام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:26  توسط غم زیبا  |