تبليغاتX
نــــای و نــی
ادبــی
 

حالم گرفته است

حالم ناخوداگاه به هم می خورد

حالم دلش می خواهد تمامی دردها رنج ها غصه ها عقده ها

درست ها و نادرست ها را به روی تمامی مردم زمین بالا بیاورد

خوب هایشان و بدهایشان

فرقی نمی کند

حالم گرفته است

به روی بدهایشان

به خاطر بوی تعفنی که به همراه دارند

به خاطر این که کرم وار بر دامنه ی بسیط بشریت می لولند

حریم ها را زیر پا می گذارند

ارزش ها را نادیده می گیرند

انسان را به ابتذال می کشند

بودن را مسخره می کنند

و خدا را در آن روزی که انسان را آفرید

و خوب هایشان به خاطر تمامی زحمتی که به خاطر تظاهر به خوب بودن می کشند

به خاطر فضای استریزه ای که در آن تنفس می کنند

به خاطر دیوارهایی که بر محدوده ی افکار محدود خویش کشیده اند

برای خوب بودن

به خاطر اجازه ی ای که به خود می دهند برای حکم کردن

به خاطر ندیدن

نشنیدن

انتخاب نکردن

حالم گرفته است

گاه حتی از خدا نیز بیزارم

زمانی که د ر افکار محدود هردو نزول می کند

زمانی که خدا مترسکی می شود بر سر مزرعه

و زمانی که چماق می گیرد به دست ومی ایستد سر دروازه ی جهنم

من خدایی را دوست داشتم که بخشنده بود

بی امان می بخشید

من خدایی را دوست دارم که مهربان است

من خدایی را ستایش می کنم که روح بودن من است

گاه عشق نامحدودش را بر کران سینه احساس می کنم

عشقی که بزرگ است

عشقی که شبیه هیچ چیز نیست

و من غرق احساس می شوم

گاه که بیشتر می شود از محدود سینه ام

گاه که مهربان محض می شود

گاه که بخشنده عریان می شود در برابر ادراک من

هیچ نمی توان

جز انکه اشگ ها جاری شوند

من خدا را به مهربان بودنش شناخته ام

خدا هیچ وقت نگفت که بد دهن باشید

خدا نگفت بهتان بزنید

خدا نگفت دروغ بگویید

خدا نگفت...

خدا مهربان مطلق بود

خدا بی امان می بخشید در ادراک محدود من

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:37  توسط غم زیبا | 
 

گاهی حادثه ها در بطن خود منجمد می شوند

بدون هیچ اختیاری به حرکت

من خواب می بینم

چند گاهیست که خواب می بینم

حادثه هایی که د ر بطن خموش خویش مانده اند

در تاریک خانه ی نبودن ها

 گاه که هوای حادثه می گیرد

گاه که وقوع  آرزویی می شود در اندیشه ی نیمه منجمد حادثه ها

من خواب می بینم

خواب برخورد بی امان یک احساس  به دیوارهای بلند و قد کشیده ی نباید ها

نبودن ها

نخواستن ها

حادثه ها نیمه ی بودن خویش را بر دیوارهای کهنه می کوبند

دریچه ای شاید گشوده شود به وسعت بسیط  آرزوها

بودن ها

من خواب می بینم

 و حادثه در من ظهور می کند

در تکرار بی امان کابوس های نیمه شبانه

من بر دیوار می کوبم

درهای آهنی حتی اگر وجود داشته باشند دست کمی از دیوار ندارند

در های آهنی حتی اگر باشند برای من و تو ساخته نشده اند

 

همچنان می کوبم بر پیکره ی کریخ دیوارها

هنوز نیمه شب است

کابوسهای شبانه تا ابتدای صبح ادامه دارند

درهای بسته

پنجره های بسته

دیوارهای قد کشیده

وقوع  در چشمان حادثه خشکیده است

ولی...

شاید...

انجماد محض نشده است

این را از کابوس های شبانه می فهمم

این را ار اشتیاق یک نیمه برای کامل شدن

نیمه ی روشن منجمد نشده

گاه حادثه ها در بطن خود منجمد می شوند

گاه دیوارها قد می کشند در برابر ظهور

و حادثه ی متبلور شده در من همچنان می کوبد

دیوانه وار

بر دیوارهای بر پا استاده

در پیکره ی کابوس های شبانه ام

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:33  توسط غم زیبا | 
 

من دلم می خواهد وسعتی بود به پهنای سپهر

آسمان سهم زمین بود یرای فردا

 

من دلم می خواهد نم نم بارش باران ها را

در هجوم عطش خاک می افشاند بهار

 

قطره های آبی

خاک  خشک و بی روح

روح پر وسعت ماه

نور می داد به دستان  ترک خورده ی کرم شب تاب

 

 

                          

 

 

ماهی قرمز خوشبخت درون یک حوض

بوسه می داد به تنهایی آب

من دلم می خواهد که نگاه

عمق من بود به چشمان سحر

 

رقص مجنون اقاقی در باد

نعشه می کردهوا

دختر کوچک همسایه ی دیوار به دیوار

 

قطره اشگی که فرو می افتاد

زپس پرده ی چشم

رقص حس بود میان جبروت

 

من دلم می خواهد که نگاهت بر من

جنس گل بود ولبخند وآب

جنس برگ و تن بید

جنس روییدن یک دانه زاعماق حیات

 

جنس شن های کویر

جنس یک کوهلمیده به سکوت

 

   

 

 

آسمان سهم زمین بود برای فردا

 

باز افراشته دیوار کران تا به کران

سنگی سد سکوت

بغض ها مانده به پهنای گلو

 

"من دلم می خواهد" قدر یک آبنبات است برای کودک

کودک طفل درون

که بلیسد گه گاه

گه نگرید ناگاه

 

و ز خاطر ببرد خاطره ی افتادن

 

"من دلم می خواهد" حس مصنوع غریبیست

به معراج وقوع

 

آسمان تنگ

زمین تنگ

دلم تنگ

 

حس عصر جمعه

حس افتادن برگ

وغروب خورشید

 

شیهه ی اسب تفکر ز پس یک دیوار

حس یک حرف نگفته به سکوت

حس بی تابی آب

 

 

لب فرو بسته زگفتن قمری

حجم طوفان زمستان حاکم

 

 

"من دلم می خواهد" چو نسیمی است به عمق پنکه

 

حس مصنوع غریبیست به معراج وقوع

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:12  توسط غم زیبا | 
 

کنون بشنو که می آید صدایِ های هایِ من

میان چرخش طوفانی

این باد پاییزی

 

وفریادی که می پیچد میان شاخه ها عریان

 

درختان خشک

بوته ها لرزان

برگ ها گریان

 

کلاغی بر پسِ خانه

هم آوا می شوم با قار قارِ سرد وناموزون این

 کولی بیچاره

و می پیچم میان اسکلت های تهی از برگ

سرگردان و آواره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:18  توسط غم زیبا | 
 





Powered by WebGozar

ADD FAVORIT