با من نگو هميشه دلت سنگ ميشود

گاهي دلم براي همه تنگ مي شود

 

من مانده ام و حجم خطوطي بدون رنگ

كز يادِ حس رنگيتان رنگ مي شود

 

گاهي ميان آنچه منم و آنچه هست و نيست

آري نماي خاطره بيرنگ ميشود

 

اما در ازدحام هجومي بدون ياد

ناگه حطوط خاطره پر رنگ مي شود

 

و آنگه ميان ثانيه هايي كه هست و نيست

با آنچه هست و آمده است جنگ مي شود

 

گاهي به تاخت دور مي شوم از كارزار

راهي نرفته اسب نفس لنگ مي شود

 

چندي چنان كه لنگ مي روم از نقش ها به دور

تا آنكه خط خاطره كم رنگ مي شود

 

با من نگو هميشه دلت سنگ ميشود

گاهي دلم براي همه تنگ مي شود

 

 

پ.ن:  تقديم به همه ي دوستاي گلي كه دلم براشون خيلي تنگ شده

 

 

 

دستش را گرفتم

و به راه افتادم

نمي دانم كي هفت در بسته را با هفت كليد بسته گشوده بودم

به خود كه آمدم پشت ديوارهاي بسته بود

واز لابلاي سوراخي در به من نگاه  مي كرد

هفت در باز كه بسته شد

از لابلاي ديوارها

به سختي مي توانستي  كه ببينيش

 

كليد را در جيبم گذاشتم و...

دور شدم

نه...

اصلا دلم برايش نسوخت

حتي آن زمان كه با چشم هاي درشت و براقش  در من نگريست و هيچ نگفت

حتي آن زمان كه پشت ديوارهاي بسته از چشم گم شد

حتي ...

 

من بيچاره...

 

 

 

 

حقش بود

دست  و پايم را مي گرفت

 

دور كه مي شدم

مطمئن بودم كه دلم برايش

تنگ خواهد شد.