چشم های شعرهایم کور شده است

در تجلی حضور آفتاب

اضافه های شعرم را که پاک میکنم

دیگر هیچ چیز نمی ماند

انگار اینجا جز تو

همه چیز اضافه است

 

 

نه

تو را نمیشود نوشت

در تنگنای واژه هایی که هیچ کدام

به ابتدای تو نرسیده اند

عرق میکنم

از شرم

 و قلبم تند میزند

و اشک حلقه می بندد

در آستان  بارانی یک جفت چشم

اما واژه

حرف نمیزند

صدایم میکنی

اینجا

وقتی دیگر

بهانه ای برای ماندن نیست

انگار

صدای تو

یگانه مفهوم آفرینش است

دیوانه میشوم

همچون ذره ای

که به دریا رسیده باشد

 

 

 

لال مانده ام

هنوز هم

ای خوب

اگرچه

کفش هایم را درآورده ام

در آستان ارادتت

و رو به زانو نشسته ام

اینجا

میان سطر خالی شعرهایم

امشب

همین امشب

شعری خواهم سرود

هنوز غسل نکرده ام

 

 

تازه  فهمیدم

انتهای لذت خدا را

از آفرینش انسان

وقتی

آخرین رج گل های اقاقی ام

تمام شدند

 

     

 

 

 

کافر میشوم

به آبی آسمانی چشمانت

 شب ها

وقتی خورشید

دیر زمانیست

که دیگر

در هاله ای از خون

غروب کرده است. 

 

 

پیدا نکرده بودم خودم را

هنوز

سال ها

بعد از اتفاق گم شدن

در ازدحام این همه شلوغ

که نیرویی عجیب

در ژرفترین اعماق وجودیم

به کاوشم واداشت

تا  تو را پیدا کنم

انگار

این ذره ی کوچک سر به هوا

از مدار من خارج شده بود

تا در مدار تو بچرخد