در هجوم لحظه هایی که می گذرند
خودم را به تو می سپارم
ای امنیت محض
که همیشه هستی
بی آنکه ادعایی داشته باشی
و همیشه می خوانی
زمانی که تو را نمی خوانم
و پناه می دهی زمانی که پناهی ندارم
در هجوم لحظه هایی که می گذرند
خودم را به تو می سپارم
ای امنیت محض
که همیشه هستی
بی آنکه ادعایی داشته باشی
و همیشه می خوانی
زمانی که تو را نمی خوانم
و پناه می دهی زمانی که پناهی ندارم
تولد ها ومرگ ها همیشه با همند
یکی متولد می شود و یکی می میرد.
یکی معنا می یابد و یکی قالب تهی می کند
و با هر شعری که متولد می شود
شاعری جان می سپارد و
احساسی به دار کشیده می شود .
شعر فرزند مرگ احساس است.
فرزند جان سپردن شورها وعاطفه ها
که چه مشتاقانه در گورهای سفید کاغذ زنده به گور می شوند.
ذبح می گردند.
فراموش می شوند.
شعرها برای این متولد می شوند که احساس ها بمیرند
و با هر احساس که می میرد منی از شاعر نیز جان می سپارد
اما اگر نوشتن نبود
اگر شاعر اوج احساسش را در ماورای واژه نمی کشت
اگر مرگی نبود همراه با تولدی
احساس ها کوه می شدند و شورها وعاطفه ها دریا
و خدا می داند که سیل افسار گیخته ی احساس ها
با دل ها چه می کردند.
گفتی نترس
بهار که آمد ورفت
تابستان که گذشت
پاییز را هم صبر کن
در انتهای زمستان فاصله ها کوتاه می شوند
بهار گذشت
تابستان هم رفت
پاییز که شد در امتداد منحنی زندگی مجانبی بود
که دیدار من و تو را در بی نهایت هم نوید نمی داد
چرا نگفتی که فاصله ی میان من وتو پیوسته نیست
انتهای زمستان که شد به انتهای فاصله می آیی
دریغ که در امتداد این مجانب انتهایی برای من نیست
منحنی را دور زدی نه؟
دور زدی که به انتها رسیدی
وگرنه این مسیر هیچ وقت پیوسته نبود
گاه مرگ آنچنان به سراغم می آید که موریانه ها به سراغ جسد
اشتباه نکن
همیشه فاصله ای هست میان زندگی ومرگ
شاید به اندازه ی مو
به اندازه ی یک روزنه، یک امید، تو
امشب در من هبوط می کنی
ببخش
بهانه هاین که تمام می شود آغاز می شوی
وآنچنان بزرگ هستی که همیشه
می توانی برای من کوچک شوی
تو را نه برای بهانه بودن
که تورا فرای بهانه بودن دوست دارم
تو را به جای تمام نبودن ها
تو را به جای تمام نداشتن ها دوست دارم
و این روزها چه بزرگ می شوی
امروز در من هبوط می کنی
بادباکی می شوی در دستان کوچکم
تا بادی بخوری برای شادی کودکانه ام
و تو آنقدر بزرگ هستی که می توانی آبنباتی باشی
برای وسعت کوچکی من

ببخش
بزرگ نبودم تا بزرگ شوی
وسعت نداشتم تا بسیط گردی
اما با تمام کودکی ام
عاشق آبنباتی بودم که مزه ی تلخ شربت را از یادم می برد.
و هراسی گنگ به خاطر تمام شدن آبنباتی شیرین
تمام نشو
خواهش می کنم
من به اندازه ی احتیاج یک کودک به خنده به تو محتاجم
من در ازدحامی گنگ
در هجوم متراکمی پوچ
در انتهای بهانه ای هیچ
در کوچکی خودم به تمام تو رسیده ام
ببخش
همیشه به خاطر من هبوط می کنی
وآنقدر بزرگ هستی
که بادی شوی برای شادی کودکانه ام
برای تکاندن بادبادکی
که مرا بخنداند
لبخند میزنم...
برای بزرگی کوچک شده ات
به غصه ها و شادی های کودکانه ام
لبخند میزنم
برای تو
که اینقدر صمیمانه ظهور می کنی
و اینقدر ساده تمام نمی شوی
و تویی که تمام نمی شوی
حتی در کوچکی من
بمان
ای انتهای همه ی بهانه ها
بمان
در من بزرگ شو
با من بزرگ شو
بسیط شو تا بسیط شوم
رشد کن تا رشد کنم
بخند تا لبخند بزنم
اعجاز کن تا اعجاز کنم
اما تمام نشو
در کوچکی محدود من تمام نشو
من فلسفه ی خلقت را در بودنی دیدم که نبود
و در نبودنی دیدم که بود
من تو را پروانه ای دیدم که کودکی خرد دنبال می کرد
و تمامی دنیا لحظه ای بود که تو را
در دستان کوچک خود می گرفت
به پنجره های گشوده اعتماد کن
زمانی که سیال هوا بین دو ناحیه
رد و بدل میشود
هوای تازه کم چیزی نیست