من به شکفتن محتاجم

به شکفتن یک غنچه

یک شکوفه

یک برگ

و چقدر حسرت میخورم

به سبکبالی پرواز پروانه ها

اینجا هنوز

چیزهایی هست

که در من سنگینی می کنند

بگذار کفش هایم را دربیاورم

این آغاز شکفتن است

و شکوفه های درخت گیلاس

انگار حرف میزنند

با ناخوداگاه های من

شاید فرا میخوانند مرا

به لحظه ی  زادن

به لحظه ی رویش

و چقدر درد دارد

وقتی

بچه های شکوفه زاده می شوند

و انگار درد

بلوغ زاییدن است

بخوان

ای سبکبالی پرواز

مرا به ازدحام آسمان ها فرا بخوان

و چقدر این روح

به پرواز محتاج است

خراش میدهد

بیشکیب

دیوارهای بلند اندیشه هایم را

آآآآآآآآآآآآآآآآآآی

ای آنکه ایستاده ای بیرون

به باورهای آبی آسمان ها

امید هست؟

من از هجوم سنگی این شهر خسته ام

از تمام فولاد

از تمام آهن

و اینجا

فریاد میکشم

دردهای ناگزیر زاییدن را

شکفتن را

مرا بخوان

مرا به رویش سپید یاس ها بخوان

به هجوم بارش ابرها

بگذار بشویم

گردهای نشسته بر اندیشه هایم را

بگذار ببارند

اشک های زلال آسمان

که پیام آوران  طهارتند

و نزدیک ترند

به باور آینه ها

صدایم کن

تو ای حادثه

ای شکوفه

تو ای لبخند

من آبستن هزار حدیث نگفته ام

 

 

اسفند دود میکنم

برای آبی پر وسعت آسمان

به خاطر تمامی پرندگانی که لانه دارند

در گوشه ای از بی انتهایی اش

 

 

رازی نهفته است

انگار

در حظور گل سرخ

 در خندیدن یاس های سفید و کبود

و در طنین عطراگین باران

که چنین مرا

به کاوش فرا میخوانند

انگار

گرهی هست

بسته

در فهم راستین زمین

گرهی نه به پهنای حال

که به پهنای گذشته و آینده

دانه های باران

که میبارند

اینگونه

به تمامی بیقراریم

انگار

حرف های تازه ای دارند

از خدا

از زمین

از بشر

 

مست میشوم

انگار

که هیچ وقت نشنوده ام

حرفی

حدیثی

آیه ای

به طهارتی اینچنین

از کسی

نفوذ می کند باران

در عمق چرکین اندیشه هایم

و جوانه می زنند

چیزهایی

که هنوز

نمیدانم که چیست

تو که میدانی

من  هم از تبار خاک های همین دشتم

که بارور میشوم

اینچنین

در حظور باران

وای

 گل ها

که میشویند

گلبرگ های نازک خود را

در صداقت آب

احساس می کنم

دلم تنگ شده است

برای خیلی از چیزهای خوب