***دلم گرفته است
گاه از همه ی آنچه که هست دلم می گیرد
به خانه ی تنهایی خود می روم
اینجا کسی نیست
اینجا گاه خودم هم اضافه ام
اینجا بزرگراه نیست
خیابان هم نیست
محله هم نیست
اینجا
سنگفرشهایش خاک گرفته است
اینجا کسی در غار تنهایی خود گریسته است
هرچند گاهی سایه ی کوتاه پرنده ی خیالی می گذرد از کنار خالی اندیشه ام
می آید و می رود
ودگر هیچ
تو؟؟؟
نه!!!
تو نبوده است که نباشی
تو همیشه جلوتر از من در منی
جانشین همه ی نداشتن های من
واین روزها نداشتن های من چقدر بزرگ است.
و خانه ی تنهایی من بزرگ تر
می دانی
کسی مرا نشناخت
چنان که تو آفریده بودی بکر
و من حلقه ی گمشده ای شدم در میان همه ی نوشته هایم
این روزا چقدر حرف برای نگفتن دارم
گویی همه ی حرف هایم از جنس نگفتنند
حرف هایم همگی لال شده اند
تو زبان اشاره می دانی؟
گاه فکر می کنم شاید من خودم هم جز آن حرف هایی هستم که خدا برای نگفتن داشت
به خانه ی خود می روم
گاه گاهی جارویی می کشم
گردی می گیرم
شاخه گلی می گذارم درون لیوانی
پنجره ای باز می کنم لبخندی می زنم
نه!!!
کسی مرا نشناخت
آنچنان که تو آفریده بودی
همچنان بکر
هر کس چنانم دید که بود
و من همچنان بکر ماندم
تا تو در من شناور باشی
دلم گرفته است
دلم گرفته است
همیشه این گفته در یادم بود
که هیچ کس تنها نیست مگر وقتی که تصمیم می گیرد تنها باشد
امروز تمام وسعت تنهایی را بغل کرده ام
تمام وسعت تنهایی را
وسکوتی که نقش بسته است در اعماق من وجودم
چشم هایم را می بندم
وصدای تکان تکان کرم هایی را می شنوم که زیر غار تنهاییم وول می خورند
***گاه از کنار بعضی ها که رد می شوم
بوی تعفن عجیبی آزارم می دهد
بوی تعفن اجساد زنده
انسان هایی که زنده زنده گندیده اند
دامنم را جمع می کنم
وآهسته رد می شوم
مبادا که توجهشان را جلب کرده باشم
***این گونه به من نگاه نکن
چنان که چارپایان به چارپایان
کاش می توانستی بفهمی
وسعت بی حدود عشق را
و تقدسی که آفریده بود خدا میان دو نگاه
کاش می توانستی بفهمی
که من قبل از آن که یک دختر باشم یک انسانم
اینجا ایستاده ای وهنوز نشخوار می کنی
حرف هایی را که هرگز به عمق آن نرسیده ای
و منی را که هیچ گاه نشناخته ای
***این بار که دیدمت
آزارم دادی
نه به خاطر این که بد بودی
نه
به خاطر این که تو
تو نبودی
همان خودت
و نفهمیدی
و کسی به تو نگفت
که من همان من بودم
کمی
خسته تر
رنجیده تر
افسرده تر
ولی تکلم در من خشکیده بود
ومیل به رابطه با محیط
***ساعت ها می گذرند
پیرتر می شوم انگار
با گذشت هر تیک تاک ساعت
گاه تمامی اصوات آزارم می دهند
به اتاقم می روم
چراغ را خاموش می کنم
دراز می کشم
چشم هایم را با دستمالی می بندم
و نمی اندیشم هیچ
وتو بازیگوشانه سعی می کنی پاورچین پاورچین رد شوی
با آن پاهای برهنه ی بدون کفشت
از زمینه ی سنگی افکارم
رد شو
فقط آهسته تر
***هیچ گاه عاشق نبوده ام
آنچنان که وسعت عشق را شاید
نیازی به پنهان کردن نیست
آنقدر جرات دارم
و آنقدر احترام برای عشق قائل هستم
که بنویسم بر پیشانی خود با حروفی درشت
گاه دیده ام بارقه هایی را که جرقه زده اند در حوالی احساسم
پرنده هایی که سایه انداخته اند گاه وبیگاه بر اتاق تنهایی من
وچه زود خاموش شدند بی انکه به کنه عشق رسیده باشم
آمدند و رفتند
ومردند در نطفه
وپژمرده شدند بی آنکه شکفته باشند
حرف هایی که به خاک سپردم قبل از آنکه گفته باشم
وپشیمان شدند از متولد شدن
ومن
همیشه گریزان
چنان که گویی در طبیعتم باشد
دور می شوم بیشتر از آغاز
و چقدر تعصب دارم
به عشق
گاه دوست داری بعضی چیزها دست نخورده بمانند
با آن تقدسی که برای خود ساخته ای
بهتر
با شکوهتر
وچونان کرم ابریشم می تنی
ارزش های دلخواهت را بر دور خود
تا بمیری شاید زنده شوی روزی در پرواز
عاشق نشده ام
چنان که وسعت عشق را شاید
وتو
نه!!!
منظورم این نیست که تو سزاوار نبودی
یا او سزاوار نبود
یا همه ی کسان دیگر
همیشه چنینم
بخل دارم در خرج کردن پول هایی که به زحمت جمع کرده ام
ومی ترسم مبادا دست خالی بمانم
چقدر رنج کشیدم تا بکر باشم
بکر بمانم
آنچنان که آفریده بود خدا در آغاز