این روزها حتی

به خنده هم نمیاندازند

مرا

سادگی آدم هایی که با خود می انگارند

سادگیم را

به بازی گرفته اند

این من کوچک پیر

کاش می دانستی

امتداد روزهای زندگیم را

که به اصحاب کهف میرسند

لبخند میزنم

درست مثل همیشه

مثل کودکیم

درست مثل وقتی که

سودا

عروسک کودکیم را

دزد دزیده بود

وگذاشته بود توی کمد لباس های مادربزرگ

 

 

 

هنوز هم

صدای گریه های کودکانی را میشنوم

که تازه متولد شده اند

با صورت هایی خونین

چگونه آبستن شدند

بانوان باکره ی احساس های من

در اعماق ناگشوده ی پنهانیم

که اینگونه

شعر میبارد

از چشم های کودکانه ام

بخوان

حظور کودکان نوشکفته را

برای چشم های پر از اضطراب مادران

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

کجای واژه تمام میشود

این التهاب تب دار غریبانه

سیل

تمام شهر را بلعیده است

 

 

 

تقصیر من نبود

زلال چشم های کودکانه ات

ای شعر

به اشتیاق پنهانی کدام واژه گریستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همیشه ...

نیازی  به شعر نیست

گاهی..

میتوان...

صدای زجه های یک مرد را

از میان واژه های گسسته شنید

گوش کن...

میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای غربت واژه را میگویم

انگار...

تمام طول یک فرن را

با صدایی بلند

گریسته است

 

 

هنوز هم گاهی

صدای نفس های آشنایی را میشنوم

از صورت هایی

 که تا هفت پشت

با پدربزرگ های من غریبه اند

 

    

                     

 

کنار پنجره ایستاده ام

و به امتداد برف ها نگاه می کنم

این سفیدی های هنوز بکر

حالم خوب است

اگرچه

تمامی طول شب را کابوس دیده ام

نیمه های پنهان زندگی من

چند روزیست

که قالب اشباح را برگزیده اند

برای آزار دادنم

نمی دانم شاید

گاهی هم

باید بره ای  خرد بود

تا با نهایت اضطراب

از صلابت یک گرگ ترسید

دیگر مسلط شده ام

به ترس ها

غصه ها

به شادی های خودم

پنجره را باز نمیکنم

هوا سرد است

هوا

به اندازه ی بعد از ظهر یک روز پاییز

 سرد است

برمیگردم

گرمای کنار بخاری

هنوز هم میتواند گرم کند

سردی سرد آرزوهایم را

چقدر دلم میخواهد با من حرف بزنی

 قران را باز می کنم

و ناگهان

 جاری میشوی

در آستان پوچ تنهایی ام