این روزها حتی
به خنده هم نمیاندازند
مرا
سادگی آدم هایی که با خود می انگارند
سادگیم را
به بازی گرفته اند
این من کوچک پیر
کاش می دانستی
امتداد روزهای زندگیم را
که به اصحاب کهف میرسند
لبخند میزنم
درست مثل همیشه
مثل کودکیم
درست مثل وقتی که
سودا
عروسک کودکیم را
دزد دزیده بود
وگذاشته بود توی کمد لباس های مادربزرگ
