من هم از دوست خوب و گرامیم  کویر عزیز تشکر می کنم که من رو به این بازی دعوت کرد

و اما:

 

10 تا چیز که دوسشون دارم

 

1-خدا ( اگه شماره ها محدود نبود تا 10 م همینو می نوشتم )

2- پاکی و معصومیت به ویژه تو چشمای بچه های کوچیک

4- هنرازهر نوعش ( موسیقی مخصوصا پیانو – نقاشی – خطاطی – سفال گری و ...)

4-طبیعت و مخصوصا  بوی خاک بارون خورده و شب با اون استتار و تاریکی و سکوت عجیبش

5- عشق رو مخصوصا وقتی تو سکوت رد و بدل میشه (یعنی وقتی با کلمه ها لوس نمی شه)

6- دوستام  رو در حد نهایت دوست دارم مخصوصا دوستای دوران دانشگاه (کارشناسی)

7- پیشرفت در کار و زندگی و تحصیل  ( دوست دارم یه روزی یه شرکت بزرگ مهندسی بزنم)

8- از آدم هایی که دو ریالی شون زود میافته و آدم های شاد و پر جنب وجوش خوشم میاد

9- رو راست بودن و صداقت داشتن

10- سفر وگشت وگذار مخصوصا در مناطق خوش آب وهوا و یا اماکن تاریخی

 

 

10    تا چیزی که ازشون بدم میاد

 

1-     فقر و بی عدالتی

2-     آدم های عوضی ولا ابالیگر و فرصث طلب و آدم های هوس بازی که بدجور کثیف نگاه می کنند

3-     راکد بودن و پیشرفت نکردن و به چیزای الکی دل خوش بودن

4-     از آدم هایی که در ظاهر خیلی رمانتیکن و از خودشون احساس در می کنن

5-     گوسفند بودن

6-     کثیفی

7-     سردرگم بودن واتلاف وقت  زمانی که نمی دونی باید چیکار کنی

8-     گرمای کلافه کننده تابستون

9-     دروغ گفتن و شنیدن مخصوصا از آدم هایی که خیلی دوسشون دارم

10-  تنهایی اگه مدتش طولانی بشه

 

 

کارایی که در 5 دقیقه ی اول وصل شدن به نت انجام میدم

 

1-     میرم سراغ مسنجر و ای دی هام رو چک می کنم

2-     پی ام هام رو می خونم ولی همون لحظه جواب نمی دم

3-     وبلاگ  نای ونی رو باز می کنم

4-     وبلاگ مهندسی برق  قدرت رو باز می کنم

5-     سایت بازار کار رو باز می کنم ( البته این اواخر دیگه نه چون مایوس شدم )

 

 

اگه بفهمم 24 ساعته دیگه می میرم

 

1-     اتاقم رو تمیز می کنم و وسایل به درد بخور ونخورم رو سوا می کنم  از هم

2-     حسابی به خودم می رسم

3-     به بعضی از دوستام زنگ میزنم و به شوخی می گم دارم میمیرم تا یکم بگیم  و بخندیم  ولی راستشو

نمی گم تا تو خماریش بمونن

4-     نماز می خونم وطلب استغفار می کنم از خدا

5-     وبلاگ هام  رو  واسه  آخرین بار به روز می کنم

 

تنقلاتی که دوست دارم

 

۱- پفک

۲- چیپس پیاز و جعفری

۳- شکلات

۴- آجیل

 

 

۵ نفری که به این بازی دعوت می کنم

 

۱-داداش گلم

۲-سارای مهربانم

۳- آقای ابراهیم زادگان عزیز

۴-نغمه ی عزیز

۵-ماه تنهای عزیز

 

 

 

کجا رفتی

کجا رفتی که نیافتمت

کجا رفتی که ندیدمت

 در تکرارهای مایوس کننده ی روزها به دنبال تو گشتم

در لحظه های ملتمس و پراز بغض سراغت را گرفتم

در انتهای کوچه های بن بست صدایت کردم

صدایت کردم

تو نبودی

نبودی و یا شاید نخواستی که ببینمت

وقتی برادری برادر خود را می کشت

وقتی رابطه ها اصواتی بود رکیک برای خالی شدن عقده ها

وفتی انسان برده ای بود اسیر در دستان نامرئی پشت پرده ها

زمانی که احساس حراج می شد در بهانه ی لزج چشمک ها و لبخندها

زمانی که انسان ها لش هایی بودند بر روی هم در مقام رفیع  نردبان ها

نبودی

نبودی ویا شاید ندیدمت

کلاغ ها بودند وتو نبودی

جسدها بودند و تو نبودی

و یا شاید بودی و ندیدمت

نه ندیدمت

زمانی که در دست ها وسرهای همه کلاه بود

زمانی که همه گرگ بودند وگوسفند

درآن واحد

زمانی که انسان پشیزی نبود به عنوان یک نفر

زمانی که تندیست بود اما خودت نه

اسمت بود ونبودی

زمانی که خدا بودی وخدا نبودی

به جای تو تا دلت می خواست کلاغ بود

کلاغ هایی که پرسه می زدند در بی انتهایی آفرینشت مبادا چشم ها ببینند 

وگل های تازه رسته ای که به بهانه ی دفع آفت سم پاشی می شدند

تو نبودی

یا بودی وندیدمت

زمانی که بیشتر چیزها مصنوعی بود

زمانی که انسان ها در گورهای خود زندگی می کردند

زمانی که فردا از  امروز سیاهتر بود

ندیدمت

خواستم از تو بنویسم

نشد

خواستم بخندم

نشد

خواستم دست بزنم

نشد

خواستم نفس بکشم نشد

هرچه سعی کردم نشد

همیشه چیزی مانع میشد

همیشه حقیقتی بود برای نخندیدن

همیشه چشم هایی بود که گریه می کرد

همیشه دست هایی بود که خالی بود

همیشه گورهایی بود برای مرده ها

همیشه خانه هایی بود که در آتش می سوخت

همیشه گرگ هایی بود که دندان تیز می کرد

همیشه سفره هایی بود که بی برکت بود

دزدهایی بود

ودزدی هایی

در روز روشنی که سیاه بود

نه هرچه سعی کردم نشد

همیشه حقیقتی بود برای نخندیدن

وهجوم یک توده هوای وحشتناک

وشاخه های نورسته

همیشه شاخه هایی بود که شکسته بود در هجوم سنگین طوفان ها

ومزرعه هایی که آفت دیده بود بعد از ماه ها تلاش مرد کشاورز

خواستم بخندم نشد

چشم هایی همیشه نگاه می کرد

هراسان

وحشت زده

ناامید

بی پناه

چشم هایی که آینه ای  بود برای من

تو

او

ما

حقیقت از لبخند ها رخت بربسته بود

به کجا می رویم

در ثانیه های بدون تو

در بن بست های بی شمار

کجا می رویم وقتی تو نیستی

 نه نیستی

  

 

در کوچه های بی بهار پی بهار می گردم

با گردهای بجا مانده

ولحظه های نایافته  

وتکرارهای بیجا

 

روی بهار که هنگ می کنی

وقتی به خود می آیی که زمستان شده است

روی یک  ثانیه کلیک کرده ام

بس کن

برو

تابستان آنقدر ها هم  بد نیست

گرمای تابستان طبع را می پزد

لطافت بهار برای  ساقه های ترد و نورسیده است