بوی خاک

که میامیزد

به حظور باران

شکوفه میدهند

تمامی شعرهای من

آی باران

تو از کدامین سلاله ای

که  اینچنین

پیام زایش داری

ببار

 بر هجوم  بیقراریم

 

 

...

بر شاخسار خاطره در نغمه خوانیم

آری چنین گذشت فصول جوانیم

...

دیدی هزار نغمه سرودم به عاشقی

گفتی به یمن شعر دگر جاودانی ام

...

ای رهگذر که درهمه ی رهگذار عشق

عمری به عشق و شور و طرب میشناسیم

...

گل رفت و غنچه مرد و غزل ها همه فسرد

اینک بخند بر شب بیخانمانیم

...

بر شاخسار خشک درخت خزان زده

آری هنوز در هوس باغبانی ام

...

سرما ربود هرچه که در باغ غنچه بود

لیکن مثال زاغچه در پاسپانیم

...

گرگ آمد و درید  تمام قبیله را

باری بگو چه سود که دیگر شبانیم

...

دزد آمدست و قافله تاراج رفته است

با چشم خواب برده پی دیدبانی ام

...

ای آنکه خوانده ای تو مرا در میان شعر

شعری نوشته ام که چنین هم بخوانیم

...

شاعر منم و لیک سخن از برای توست

میل ازخودت که خوب، و یا بد بدانیم

...

دستم تهیست غیرغزل در میانه نیست

ای نور دیده که آمده ای میهمانی ام

...

هر بیت من چو برگ به جانم سرشته است

اینسان به شور عشق که در جانفشانی ام

...

هر خوشه ای ز شعر ز چشم و ز پا و دست

وز  جان  و روح  و عقل  ثمر شد  تمامیم

...

صد حرف گفتمت ز شرر از حظور عشق

مشهور اگرچه با همه در بی زبانیم

...

اشکم اگرچه نیست به چشمم ولی هنوز

سیلاب اشک میرود از دل نهانیم

...

از من دگر حکایت زیر و زبر نپرس

خود هم کنون ز خویش ندانم نشانیم

...

اما  بگو به هر که سراغ از تو میگرفت

حالم خوش است و میگذرد زندگانیم

 

پ.ن: فروردین ۸۹ 

 

 

دیشب تمام شهر پر از بوی سیب بود

بر شاخه های رسته ی گل عندلیب بود

...

هر کس به عشق شاخ گلی ساز مینواخت

هر کس به شوق غنچه گلی بیشکیب بود

...

اینسان که شوق و عشق به دلها نشسته بود

هر کس به حسن غنچه ی خود یک خطیب بود

...

هر گل برای بلبل خود عشوه مینمود

این شوق وصف ناشده آری عجیب بود

...

فردا ولی به باغ ، نفس ها فسرده بود

وندر کنار بلبل بیدل طبیب بود

...

عهدش ز یاد برده  گل و بیوفا نگار

مست  از حظور نغمه سرای رقیب بود

...

بلبل دگر ترانه ی مستی نمیسرود

اما کنار بستر او عکس سیب  بود

 

پ.ن: فروردین ۸۹

 

 

انگار...

 اینجا...

تمامی مردم شهر

شاعر شده اند

راستش را بگو

هر روز

از خیال چند نفر میگذری؟

 

 

 

هوا کمی سرد شده است

و من

نگران نرگس های درون باغچه ام

شاید حالا دارند میلرزند

 

باران می بارد

و من چقدر دلم میخواهد

خیس شوم

بجای تمام روزهایی

که  بارید

و خیس نشدم