پاییز
باد می وزد.
هو هو هو
بادِ سردِ پاییز
وصدای به هم خوردن شاخه های بید.
حتی برگها هم می دانند که باید بریزند.
وباد، مسحورِ سلطنت خویش می پیچد
وساعتی هزاران بار درختان را دور می زند.
عابر نیست.
پاسبان تازه ی پاییز است.
پرسه می زند .
قار قارِ کلاغ
با صدای مهیبی که خود را به پنجره می کوبد.
حتی کلاغ ها هم می دانند که پائیز شده است.
بلند می شوم
از صدای خوردن چیزی به پنجره
ومی ایستم
تا خوب تماشا کنم
ردای سلطنت تازه ی خزان را
نیازی به گفتن نیست.
سرمای بیرون
وبخاری های تازه روشن شده ی درون اتاق
از من
و
روپریدگی برگها
و
صدای قار قار کلاغ ها
گویاتر است.

به برگ ها می نگرم
هنوز زرد نشده اند.
نه آنچنان که بیافتند
اما سردشان است
این را از لرزه ای که زیر شاخه ها به تنشان است می فهمم.
بایستم یا بروم؟
کنار بخاری گرم است.
واینجا....
منظره ای ...
می مانم
هیچ خبری از گنجشک ها نیست.
به درختان نگاه می کنم وخنده ام می گیرد.
سخن از بیوفایی نیست
هوای خزان است
حتی گنجشک ها هم می دانند
چرت وپرت گفتنم گرفته است.
عجیب.
آسمان بغض دارد.
نمی دانم
با همه نعره ای که می زند.
هنوز چرا بغضش باز نشده است.
بغض دارم
اما ...
خوش به حال آسمان
باز نعره می تواند بزند.
با همه ی اینها
پاییز را دوست دارم
وایمان دارم
نه به پایان
که به آغاز
وهر برگ که زرد می شود
نویدیست
به رهایی از تعلق
تعلق شش ماهه ی درخت
چه کیفی می کنند برگ ها
وقتی...
همیشه دوست دارم سبکی افتادن یک برگ را
تجربه کنم
سبک، آرام، رها
یک برگ را نشان می کنم
خواستی بیافتی خبرم کن
هنوز سبز است
تو می گویی کی؟
چند روز دیگر؟
ناراحت نیستم
اما عجیب به سبکی فکر می کنم
به سبکی یک برگ در افتادن.
نه
اصلا بد نیست
درخت را می گویم.
اما تکامل برگ است
که در افتادن است.