بگزار بخوانم امروز
بگزار بگویم امشب
که نفس هست
وامید هنوز
شعرهایم همه در راه
حرف هایم همه در بند
بگزار بخوانم
شب اگر صبح شود
از منو
شعرو
سخن
حرفی نیست
امشبم فرصت گفتن
امشبم میل به شعر
گرچه می دانم
شعرها بی خودی اند
واژه ها مصنوعی
واژه ها می مانند
دم دروازه ی نور
واژه ها کم عمق اند
تا بخواهم سخن آغاز کنم
قافیه کم دارم
نه!
صحبت از وزن
صحبت از نظم
صحبت از خال وخط و ابرو نیست
صحبت از نای ونی ونالیدن
صحبت از فرداهاست
صحبت از بیداریست
صحبت از مرگ هر آنچه تلخی
صحبتِ من
صحبتِ تو
صحبتِ او
نه
صحبتِ ما همه باهم
صحبت صبح امید
بگزار بگویم
گرچه امید به نور
می رود رو به زوال
روشنی در راه است
وامید
و صبح
ونباید مردن
برترین کار همین
ونباید مردن
روشنی در راه است
تا خود صبح بخوان
تا خود صبح نمیر
تا خود صبح بمان
و بپا
های بپا
که فریبت ندهد روشنی قلابی
برترین کار همین
ونباید مردن
شعر خواهم گفت
تا سحر
تا نور
امید
شعر ونای ومن ونی
شعر خواهم گفت.