دیشب تمام شهر پر از بوی سیب بود

بر شاخه های رسته ی گل عندلیب بود

...

هر کس به عشق شاخ گلی ساز مینواخت

هر کس به شوق غنچه گلی بیشکیب بود

...

اینسان که شوق و عشق به دلها نشسته بود

هر کس به حسن غنچه ی خود یک خطیب بود

...

هر گل برای بلبل خود عشوه مینمود

این شوق وصف ناشده آری عجیب بود

...

فردا ولی به باغ ، نفس ها فسرده بود

وندر کنار بلبل بیدل طبیب بود

...

عهدش ز یاد برده  گل و بیوفا نگار

مست  از حظور نغمه سرای رقیب بود

...

بلبل دگر ترانه ی مستی نمیسرود

اما کنار بستر او عکس سیب  بود

 

پ.ن: فروردین ۸۹