رازی نهفته است
انگار
در حظور گل سرخ
در خندیدن یاس های سفید و کبود
و در طنین عطراگین باران
که چنین مرا
به کاوش فرا میخوانند
انگار
گرهی هست
بسته
در فهم راستین زمین
گرهی نه به پهنای حال
که به پهنای گذشته و آینده
دانه های باران
که میبارند
اینگونه
به تمامی بیقراریم
انگار
حرف های تازه ای دارند
از خدا
از زمین
از بشر
مست میشوم
انگار
که هیچ وقت نشنوده ام
حرفی
حدیثی
آیه ای
به طهارتی اینچنین
از کسی
نفوذ می کند باران
در عمق چرکین اندیشه هایم
و جوانه می زنند
چیزهایی
که هنوز
نمیدانم که چیست
تو که میدانی
من هم از تبار خاک های همین دشتم
که بارور میشوم
اینچنین
در حظور باران
وای
گل ها
که میشویند
گلبرگ های نازک خود را
در صداقت آب
احساس می کنم
دلم تنگ شده است
برای خیلی از چیزهای خوب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 12:28 توسط غم زیبا
|