
کنار پنجره ایستاده ام
و به امتداد برف ها نگاه می کنم
این سفیدی های هنوز بکر
حالم خوب است
اگرچه
تمامی طول شب را کابوس دیده ام
نیمه های پنهان زندگی من
چند روزیست
که قالب اشباح را برگزیده اند
برای آزار دادنم
نمی دانم شاید
گاهی هم
باید بره ای خرد بود
تا با نهایت اضطراب
از صلابت یک گرگ ترسید
دیگر مسلط شده ام
به ترس ها
غصه ها
به شادی های خودم
پنجره را باز نمیکنم
هوا سرد است
هوا
به اندازه ی بعد از ظهر یک روز پاییز
سرد است
برمیگردم
گرمای کنار بخاری
هنوز هم میتواند گرم کند
سردی سرد آرزوهایم را
چقدر دلم میخواهد با من حرف بزنی
قران را باز می کنم
و ناگهان
جاری میشوی
در آستان پوچ تنهایی ام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 16:22 توسط غم زیبا
|