نه

تو را نمیشود نوشت

در تنگنای واژه هایی که هیچ کدام

به ابتدای تو نرسیده اند

عرق میکنم

از شرم

 و قلبم تند میزند

و اشک حلقه می بندد

در آستان  بارانی یک جفت چشم

اما واژه

حرف نمیزند

صدایم میکنی

اینجا

وقتی دیگر

بهانه ای برای ماندن نیست

انگار

صدای تو

یگانه مفهوم آفرینش است

دیوانه میشوم

همچون ذره ای

که به دریا رسیده باشد