بهار من تو بودی

با آن دست های ظریف و کوچکت

که پر از طراوت باران بود

و عشق انگار

ازدحام کرده بود

در آستان قدم هایت

مرا به کدام حادثه شگفت فراخوانده بودی

با این دست های خالی

با این دست های شرمنده و خالی

دست های من با تمام بزرگیش خالی بود

و دست های تو با تمام کوچکیش پر

چا گذاشته ام

پاره هایی از وجودم را

آ‌نجا

میان عشق و لبخند

آنجا

در خنده های مستانه ی کودکی

که میتوانست آرامش بیقراری یک روح باشد