بهار من تو بودی
با آن دست های ظریف و کوچکت
که پر از طراوت باران بود
و عشق انگار
ازدحام کرده بود
در آستان قدم هایت
مرا به کدام حادثه شگفت فراخوانده بودی
با این دست های خالی
با این دست های شرمنده و خالی
دست های من با تمام بزرگیش خالی بود
و دست های تو با تمام کوچکیش پر
چا گذاشته ام
پاره هایی از وجودم را
آنجا
میان عشق و لبخند
آنجا
در خنده های مستانه ی کودکی
که میتوانست آرامش بیقراری یک روح باشد
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 12:57 توسط غم زیبا
|