گفتی نترس
بهار که آمد ورفت
تابستان که گذشت
پاییز را هم صبر کن
در انتهای زمستان فاصله ها کوتاه می شوند
بهار گذشت
تابستان هم رفت
پاییز که شد در امتداد منحنی زندگی مجانبی بود
که دیدار من و تو را در بی نهایت هم نوید نمی داد
چرا نگفتی که فاصله ی میان من وتو پیوسته نیست
انتهای زمستان که شد به انتهای فاصله می آیی
دریغ که در امتداد این مجانب انتهایی برای من نیست
منحنی را دور زدی نه؟
دور زدی که به انتها رسیدی
وگرنه این مسیر هیچ وقت پیوسته نبود
گاه مرگ آنچنان به سراغم می آید که موریانه ها به سراغ جسد
اشتباه نکن
همیشه فاصله ای هست میان زندگی ومرگ
شاید به اندازه ی مو
به اندازه ی یک روزنه، یک امید، تو
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 18:16 توسط غم زیبا
|